باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

بای بای شیر و پوشک گل دختر

1394/1/25 8:30
نویسنده : مریم و حمید
274 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شیرین ترین شهد زندگیم سلام نفس مامان سلام عشق مامان سلام عمر قشنگم سلام دختر نازم 

مامان جونم نمی دونی چقدر دوست دارم

این روزها شاهد بزرگ و بزرگتر شدنت هستم اینقدر سریع بزرگ و خانم شدی که نفمیدم چطور نگذشته نمی خوام حسرت روزهایی که گذشت رو بخورم ولی دلم واسه روزهایی که گذشت تنگ میشه

الان حدود یه ماه میشه که از شیر گرفتمت روزهای سختی برای هر دومون بود من فکر میکردم فقط تو وابسته ای ولی دیدم خودم بیشتر به آغوش گرفتنت به بوسیدنت به لمس کردنت وابسته ام به اینکه موقع شیر خوردن پاتو بزاری تو دهنم ببوسم با انگشتان کوچکترین صورتمو نوازش بدی لبامو گونه هامو بینی مو وای که عاشقتم چقدر برای روزهایی که داشتم باهاشون خداحافظی میکردم اشک ریختم و بی تابی کردم تا وارد مرحله جدیدی بشیم 19 اسفند روزی بود که تصمیم گرفتیم شما بزرگتر بشی خانم بشی روی سینه م چسب برق مشکی زدم و گفتم ممه رفته لالا کنه راحتتر از اونی که فکر کردم پذیرفتی ولی یه لحظه هم منو بابا حمید نزاشتیم اذیت بشی با هر خوراکی و تفریح سرت رو گرم کردیم ولی تو خواب بهت شیر میدادم تا اینکه دیگه خودت نخواستی

قربونت بشم الهی

و اما سال 93 با تمام خوبی ها بدی ها خوشی ها. ناراحتی ها خنده ها گریه ها اشک ها و لبخند هاش گذشت و سال 94 با شادی و خوشحالی و میمنت عقد دایی محمد.و ندا جون در روز 29 اسفند آغاز شد

فقط اینو بگم که تو تعطیلات عید آتیش سوزودی فدای اون شیطنت هات بشم. مثل پرنده ای که از قفس آزاد بشه همش تو حیاط و کوچه و مشغول آب بازی بودی طوری که شب ها خودت میومدی کنارم خواب میرفتی

از بعد از تعطیلات هم که برگشتیم خودت کم کم پوشک کردن رو کنار گذاشتی چون مدت ها بود با گریه و بی تابی پوشکت می کردیم و جیش و پی پی رو هم بلد بودی و وقتی جیش یا پی پی داشتی سریع میرفتی در دستشویی پوشکت رو باز میکردی البته واسه آب بازی هم ذوق داشتی چون حداقل 5 مین اونجا شلنگ بدست میشینی و آب بازی می کنی و همین باعث شد با همکاری هم دیگه پوشکت نکنم شب ها هم هر وقت جیش داشته باشی بیدار میشی میبرم سرپا میگیرم

دامنه لغاتت خیلی زیاد شده جملات سه چهار کلمه ای میگی اولین جمله ت این بود. بابا بیا بیشین اینجا

چند روز میشه پشت تلفن کلی با بابا جون مامان جون تند تند حرف میزنی که فقط ما چند کلمه شو متوجه میشیم

خیلی خیلی دوست دارم عشقم

خیلی با هوشی و حواست به همه چیز و همه جا هست امیدوارم بتونم مامان خوبی برات باشم

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

دومین جشنواره تولید کتابهای صوتی
19 اردیبهشت 94 15:11
با سلام دوست عزیز... از شما دعوت می شود تا در دومین جشنواره تولید کتابهای صوتی برای کوکان ونوجوان نابینا شرکت فرمائید. همچنین خواهشمند است عنوان «همکار افتخاری» ما را جهت کمک دراجرای این برنامه پذیرا باشید.